what I do? that my heart is not stone چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
باورم نمیشه بیاد و به من بگه... باورم نمیشه بیاد و به من بگه من اصلآ... باورم نمیشه بیاد و به من بگه من اصلآ از تو... خوشم نمیاد... باورم نمیشه که بیاد و بگه من تا حالا چندین نفر را سر کار گذاشتم بگه که از تو متنفرم بگه از تو خوشم نمیاد داغونم خیلی هم داغونم باز هم شب های من من که رسوایت شدم من بغضم را بی تو در فضایی معلق می ریزم چون جاذبه ای مبهم مرا می کشی و نمی یابمت چون صدایی از چارسوی حیات ترا می خوانم و نمی بینمت چون یادگاریهای نوجوانی همه جا هستی و اینهمه من تنهایم ! دوستت که می دارم مرگ هم زیبا می شود چندان که می توانم بر سینه ی برهنه ات سر بگذارم و بمیرم در قفس را بگشایم پرنده پر ساید به بال روشن باد و من در آغوشت به خواب روم... بي تو روزهايم مثل شب تاريک است ! و تو در جوابم مي گويي : در شبت آسوده بخواب ! نشانی از آمدنت نیست... دروغ نمی گویم آری...! دلتنگت شده ام پس تو كي مي آيي قسمي نيست ميان من و تو به خدا... به تو و نام تو سوگند كه من از غم دوري تو بي صدا مي شكنم ... دو خط زرد می کشم و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
باز دیوانه شدم
از غم دوری تو
شمع و پروانه شدم
بوی باران می دهد
بوی نمناک زمین
در بهاران می دهد
می نویسم بر درخت
می نویسم در هوا
یا به روی سنگ سخت
می نویسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزی می شود
باز دیوانه شدم
یا فقر، انتظار؟
برای من که آمدنت
حادثه باران رهایی است.
چگونه می آیی
با کدام مرکب
از کدام سو؟
تا جاده ها را
سراپا چشم در چشم این مردمان غریب
بدوزیم-
-به اسم تو
قسم نمی خورم
فقط اینجای شعر
چشمک می زنم
یواشکی
- برای توست -
این همه قربانی
سر هر کوچه
شمعدانی های ما پلاسیدند ....
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
باورم نمیشه...
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت
17:43 توسط شهرام| |
چند روزی است که من
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت
16:52 توسط شهرام| |
انتظار، فقر است
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت
17:21 توسط شهرام| |
هیچ بالشی جای شانه های ترا برایم نمی گیرد
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
15:37 توسط شهرام| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
17:59 توسط شهرام| |
با تو مي گويم :
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
11:49 توسط شهرام| |
وقتی که دیگر نبود ،
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
8:8 توسط شهرام| |
کاش می آمدی اما...
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
12:53 توسط شهرام| |
اي به حق خاطره انگيزترين خاطره ام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
13:14 توسط شهرام| |
به روی برگ زندگی
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت
19:3 توسط شهرام| |


